

مامان بزرگم توی یکی از روستاهای نزدیک اهواز زندگی میکنه
اون
موقع بابا بزرگ خدا بیامرزم هنوز زنده بود و داییم هنوز مجرد بود و ۲ تا
از خاله هامم با مامان بزرگم زندگی میکردن و خلاصه دور هم که جمع میشیدم یه
۲۵ نفری میشدیم 
یادمه اون موقع ۵ - ۶ تا گاو و ۲۰ - ۳۰ تا مرغ و ۱ الاغ اونم از نوع نر داشتن 
هروز
صبح با خالم میرفتیم گاوا رو تحویل آقای چوپان می دادیم و بعد از ظهر می
رفتیم مزرعه علوفه جمع می کردیم و نزدیک غروب می رفتیم گاوا رو تحویل می
گرفتیم
وقتی گاوا می رسیدن خونه ، خالم می رفت یه سطل بزرگ میاورد شروع میکرد به دوشیدن گاوها ![]()
منم میشستم کنار دستش هی نگاه میکردم و سئوال های که واسم پیش میومدو می پرسیدم 
چرا گاوا رو میدوشی ؟
شیرشون واسه چی خوبه ؟
چرا اون راه راه این چارخونست ؟
چرا .. چرا ... چرا ...
تو فکر طرح کردن سئوال های جدید بودم و هی نگاه میکردم به اندام گاوا که مشخص بود شکمشون پره و کلی هم شیر دارن ! 
ییهو نگام افتاد به اون الاغه و بساطش که نمیدونم چی دیده بود و بساطش بد فرم آویزون شده بود ![]()
به خالم گفتم : خاله خاله خاله ... چرا اون الاغه رو هیچوقت نمیدوشی ... فک کنم خیلی شیر داشته باشه هاااا 
ییهو اطرافیام مثل بمب ترکیدن و هرکی دلشو گرفت و رفت یه طرفی !!! 


من که نفهمیدم چی شد ![]()
خالم گفت اون شیرش خوب نیست و اونو نمیدوشن 
آخرین پست ها